خانه سبز من

یه توصیه ...
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٥
 

یه جاهایی باید حواسمون خیلی جمع باشه

باید بدونیم این فردی که روبروی ماست کی هست؟ از کِی هست؟ از کجا؟

یه چیزایی هست نمیشه و نباید فراموششون کرد ، آخه مهمن

ناراحت بودنی اطرافیانتو ناراحت نکن ...

تقصیر هیشکی نیست...فقط تو امروز به اندازه ی کافی خوب نیستی

یه لحظه چشم باز می کنی می بینی شدی همونی که نمیخواستی!!!!

از وقتی متوجه این موضوع شدی تلاش کن ، برگردی...لطفا



 
 
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر...
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/۱٥
 

+ میخوام برات قصه ای تعریف کنم که آخرشو نمیدونم...

- تعریف کن.

+ دوستت دارم... 


 
 
من پیداش کردم....ولی اونو نمی دونم
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٥
 

واقعیت این است که هر کسی در دوستی آزرده ات خواهد کرد.

فقط باید کسانی را پیدا کنی که ارزش تحمل این رنج را داشته باشند.

 

باب مارلی


 
 
بعضی جاها نباشی بهتره
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۸
 

سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران

گرفتن خودت از آنها باشد.

 


 
 
بی تاب توام، محو توام، خانه خرابم
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۸
 

دنیا بدون "دوستت دارم" با صدایی مردانه

جای ناامن و ترسناکی ست...!

پ.ن: آهنگ عاشقونه چه کوفتیه؟!!

من فقط صداتو می خوام...


 
 
 
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۸
 

عطا:دیدی این ماشین مسابقه ای ها رو که با سرعت میرن...

یهو ترمز می کنن دور خودشون می گردن؟!

معصومه:آره...

عطا: اونجوری دورت بگردم!!!

قندون جهیزیه-علی ملاقلی پور


 
 
قـــــــــــــــــول میدم...زنونه!
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۸
 

راز من شو...

نگهت میدارم.

 


 
 
:)
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۸
 

خنده ات دل می برد....

 

 

 

لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست

 

 

پیش تو هر اخمی به خنده می کشد کارش

 

 

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم

یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب

 

 

خنده ات با دیگران فرقی اساسی می کند

 

 

به جای همه گل ها تو بخند

 

 

ماهِ من گوشه ی لبخند شماست

 

 

 

تا ابد باید بخندی جان فدای خنده ات

 

 

خنده ات جاریست لبخندت بخیر

 

 

به روزگارمون بخند که خنده ی تو عالیه

 

 

خنده ات از ته دل، گریه ات از سر شوق


 

 

خنده کن و خنده کن و خنده کن


 


 
 
شروع کن
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۸
 

شاد بودن بدون هیچ دلیلی را تمرین کن

تا در آن استاد شوی

همانگونه که در غمگین بودنِ بدون دلیل به مهارت رسیده ای!

 


 
 
خدایا ... همون همیشگی لطفا!
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٧
 

بابا لنگ دراز من

همین که هستی دوستت دارم

حتی سایه ات را که هرگز به آن نمی رسم

 


 
 
به نام پدر
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۳
 

پـــدر یـعـنـی شـرف یـعـنـی عـشـیـره

پـــــدر یـعـنـی بـرنــد یــک قــبــیـلــه


 
 
در نگاهم اگر نیستی ، در خیالم سرشاری
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۱
 

سا یه ات کم نشود از سر ما حضرت یار...

 


 
 
پدر عشق بسوزه...
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۱
 

خودم کم بدبختی دارم این وسط تو هم هی خوشگلتر شو!



 
 
هستم...هستی؟
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۱
 

تو ساده گفتی و من نیز ساده می گویم:

 

پیاده ام و رفیقی پیاده می جویم

 


 
 
 
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٤
 

ای موسی!

قارون هفتاد مرتبه تو را سوگند دادند به آنها رحم نکردی و به دادشان نرسیدی...

به عزت و جلالم سوگند اگر یک بار مرا سوگند می دادند ، مرا نزدیک و اجابت کننده می یافتند.

تاریخ انبیا-جابر رضوانی


 
 
.
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٤
 

رتیا: خب، من نمیدونم چی باید صدات کنم؟عقب مونده؟ عقب مونده ی ذهنی؟

معلول ذهنی؟ ناتوان ذهنی؟ معلول فکری؟ ناتوان فکری؟ عقب مونده ی فکری؟

سام: می تونی صدام کنی "سام"

 من سام هستم2001


 
 
از کوزه همان برون تراود که در اوست
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٤
 

سعی کنید چیزی را به دل نگیرید، آنچه که آدمها درباره ی شما میگویند بازتابی از خودشان است نه شما.

 

 


 
 
کمی به چشمانت "من" را عادت بده...!
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٢
 

اینطور که نمی شود این همه بلاتکلیف...استخاره می کنم!

خوب آمد، میمانم

بد آمد، نمیروم

 


 
 
مبادا یک زمان بی تو...
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٢
 

ببین عشقِ دلم....

واسه خودت میگم:

تو با من قشنگ تری :)


 


 
 
درمورد اکثریت صدق می کنه!
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٠
 

بزرگترین عیب آن است که چیزی را که در خود دارید، بر دیگران عیب شمارید.

حضرت علی(ع)


 
 
گذشتیم و گذشت!
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٠
 

پشت رُل ساعت حدودا پنج شاید پنج و نیم

داشتم یک عصر برمی گشتم از عبدالعظیم

 

از همان بن بست باران خورده پیچیدم به چپ

از کنارت رد شدم آرام، گفتی: مستقیم!

 

زل زدی در آینه اما مرا نشناختی

این منم که روزگارم کرده با پیری گریم

 

رادیو را باز کردم تا سکوتم نشکند

رادیو روشن شد و شد بیشتر وضعم وخیم

 

بخت بد برنامه موضوعش تغزل بود و عشق

گفت مجری بعد "بسم الله الرحمن الرحیم":

 

یک غزل می خوانم از یک شاعر خوب و جوان

خواند تا این بیت که من گفته بودم آن قدیم

 

"سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده ست

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم"

 

شیشه را پایین کشیدی رند بودی از نخست

زیر لب گفتی خوشم می آید از شعر فخیم

 

موج را تغییر دادم این میان گفتی به طنز

"با تشکر از شما راننده ی خوب و فهیم"

 

گفتم: آخر شعر تلخی بود ، با یک پوزخند

گفتی: اصلا شعر می فهمید!؟ گفتم: بگذریم.




 
 
فکرِ بکر...
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٠
 

برای هر مشکلی یه راه حلی هست ... بابا از پسش برمیاد!!

 


 
 
بمون
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٦
 

-  تو که از اول نه پدری داشتی، نه مادری و نه خواهر و برادری چطور می تونی غم از دست دادن کسی رو درک کنی؟!

+  برای همین نمی خوام تو رو از دستت بدم.


 
 
 
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٥
 

 

...و این داستان ادامه دارد...

 

 


 
 
یه مدت امتحانش کن...
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٥
 

قبل از حرف زدن چند ثانیه فکر کن که :

اگر همین حرف را کسی به شما می گفت چه

 

حسی داشتید؟!


 
 
:)
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٥
 

- چیکارشی؟

+ دیوونشم.


 
 
خدایا هزار بار شکرت
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱۸
 

گنجی پنهان بودم ، دوست داشتم که شناخته شوم ، پس موجوداتی را آفریدم تا شناخته شوم.

 

 لبخند خدا در نفس صبح عیان است

بگذار خدا دست به قلبت بگذارد


 
 
بی بهانه خرید کن
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٧
 

گاهی فقط باید بخری.... برای دلت ، برای دلش

پ.ن: نزدیک عیده لطفا حواسمون به عزیزان دستفروش هم باشه...


 
 
من مات توام دگر چه بازم؟
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٧
 

چهار کلمه حرف حساب بزنیم؟؟

                        من 

                عجیب

                         دوستت

                                   دارم.


 
 
.
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٦
 

گاهی اوقات "لطف" سریع تر از یک گلوله آدم رو می کشه.


 
 
دختر جان
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٦
 

خسته شدم از صبح همه ش می شورم، می پزم ، می سابم.

 

داره غر می زنه دختر باباش...لبخند


 
 
مهربانی
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٦
 

پرنده ها رو فراموش نکنید... لطفا!

آسمون بی پرنده...دلتنگی میاره.


 
 
.
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٥
 

نسخه رو آتیشش زدم...

آتیش خاموش شد و نسوخت!


 
 
شما چی می بینین؟
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٤
 

اصغر فرهادی:

بعد از نمایش یک فیلم ایرانی، با دوستان خارجی نشسته بودیم به گفتگو.

یکیشان پرسید: آن پسرک سر چهارراه چه می فروخت؟ مواد مخدر بود یا....

من پاسخ دادم فال می فروخت.

پرسید: فال چیه؟

گفتم: شعر. شعرهای شاعر بزرگمان حافظ.

با هیجان گفت: یعنی شما از کشوری می آیید که در خیابان هایش شعر می فروشند و مردم عادی پول می دهند و شعر می خرند؟؟!!!

می رفت سر میزهای مختلف و با شگفتی این را به همه می گفت!

و این یعنی زاویه ی دید، یکی سیاهی می بیند و یکی زیبایی!

 


 
 
 
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٤
 

طــــــــو

لـــــــــــــــــــا

نــــــــــــــــــــــــــــی

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت


اگه روزگار بزاره


 
 
غ.ق.ق
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٤
 

اشتباه یک پزشک، زیر خاک دفن می شود.

اشتباه یک مهندس ، روی خاک سقوط می کند.

اشتباه یک معلم ، روی خاک راه می رود و جهانی را به فنا می کشد.


 
 
والا...
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٤
 

دیگه روان شناسی جواب نمی ده...

باید جانورشناس باشی تا بعضیا رو بشناسی!!!


 
 
یه رفیق خوب...
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٤:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٤
 

دوستای واقعی از اینکارا می کنن برای همدیگه

 


 
 
عشق
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱٠
 

بگو:سییییییب

آقا؟

اگر میخواهی از بانویت عکس بگیری

نگو لبخند بزن

بگو « دوستت دارم»

و ببین لبخندش چقدر قشنگ تر می شود...


 
 
کاملا جدی.
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٩
 

بعضی وقتا باید سکوت کنی...

بعضی وقتا باید حرف بزنی...

 

ولی وقتی میخوای حرف بزنی مهمه با کی حرف میزنی.... نکنه پشیمون شی!

 


 
 
بابا ها
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱
 

وقتی باباها بخوان مامان شن


 
 
از دفتر خاطرات یک بوفالو
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱
 

امروز برایم روز بدی بود، اما دوست دارم احساس امروزم را مدت ها با خود نگه دارم.

امروز به دوران کودکی ام پرتاب شدم وقتی از گله جدا افتادم تا از رودخانه ی کنار مزرعه کمی آب بخورم صاحب مزرعه سوار بر اسب با سرعت به من نزدیک شد و با لگد محکم به پهلویم کوبید هنوز معده ام دردناک است! برای یک لحظه نفس در سینه ام حبس شد و مسیر رودخانه را گم کردم . با لگد دوم به سمت گله چرخیدم ناگهان چشمم به چکمه های صاحب مزرعه افتاد...

کفش هایش که برق می زد از پوست لطیف مادرم بود!

چقدر دلم می خواهد این درد روزها با من بماند.


مکزیکوسیتی-هفتم مارس2001 

دفتر خاطرت حیوانات-علیرضا غفاری

 


 
 
.
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳٠
 

وقتی چیزی را می خواهید...

یا به دستش آورید

و یا

بنشینید و نگاه کنید که دیگران چگونه به دستش می آورند.


 
 
سلام
نویسنده : راضیه دشتی - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٩
 

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پُر دوست

کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام

گل بگو...گل بشنو

هر کسی می خواهد

وارد خا نه ی پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دل هاست

شرط آن

داشتن یک دل بی رنگ و ریاست

بر درش برگ گلی می کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم: ای یار!

خانه ی ما اینجاست.


 

 تا که سهراب نپرسد دیگر

خانه ی دوست کجاست؟